تبليغاتX
~¤ô¦¦§¦¦ô¤~جاده ی عشق~¤ô¦¦§¦¦ô¤~





















~¤ô¦¦§¦¦ô¤~جاده ی عشق~¤ô¦¦§¦¦ô¤~

عاشقانه

سلام

امیدوارم همتون خوب باشین

از همتون ممنون که این چند وقت کنارم بودین.بهم سر زدین. واسم نظر گذاشتین

اومدم ازتون خداحافظی کنم

دلم واستون تنگ میشه واسه همتون

لینک وبلاگ منو از وبلاگای قشنگتون پاک کنین

خداحافظ

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت0:36 AMتوسط سوگل | |


         گاه می اندیشم

                   خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید

                   ان زمان که خبر مرگ مرا

                   از کسی میشنوی روی تورا

             کاشکی میدیدم

                                  شانه بالا زدنت را

                                                       بی قید

                                  و تکان دادن دستت که

                                                       مهم نیست زیاد

                                  و تکان دادن سر را که

                                                        عجب! عاقبت مرد؟

                                                        افسوس!

                                   کاشکی میدیدم!

                                                    من به خود می گویم

                                                          چه کسی باور کرد

                                                               جنگل جان مرا

                                                                     اتش عشق تو خاکستر کرد؟

                                                       

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت1:14 AMتوسط سوگل | |

رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .
 بیشتر کارش به دنبال  تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.
 یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد  و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب  نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .
 از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!
 چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش را تمام کرد بعد گفتم  : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت    بر گشتی ؟!
 عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم  .
 یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!
من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند… با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟ 
گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .
 
گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست      بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .
بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .
 
خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
 گفتم : آری .
 
دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .
 
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت :
” انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم ” .
 
من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها  هنوز در حرکت بود .
 
پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .
 
پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.
 
همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم . گفتم :
وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت8:10 PMتوسط سوگل | |

به سکوت سرد مرداب قسم که تو نیلوفر چشمان منی

و دل خسته من میترسد که تو پژمرده شوی

که تو مرا به فراموشی شب ها سپری

که مبادا به دلم رنگ سیاهی بزنی

و به شب های امیدم تو تباهی بزنی

 

+نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت5:56 PMتوسط سوگل | |

موزیک ویدئو جدید و فوق العاده زیبای امیر تتلو و اردلان طعمه با نام وای که چه حالیه . باکیفیت عالی ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت0:53 AMتوسط سوگل | |

دانلود البوم ابتین به اسم (خداحافظ گل ماهم )



ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت3:33 PMتوسط سوگل | |

وقتی که دلت گرفت وقتی که دلتنگ شدی وقتی دیدی هیچکس نیست که باورت کنه وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و درد و دلات گوش بده بروکنار پنجره پنجره رو باز کن.یه نگا به اسمون بنداز فرقی نداره صبح باشه یا شب افتابی باشه یا ابری فقط بهش نگا کن ناخود اگاه احساس ارامش وجودت روتسخیر میکنه روحت به پرواز در میاد.میری تا اون بالابالاها تو اوج ابرا کنار مهربونی که هر چه قدر هم پیشش بمونی راضی نمیشی که ازش دل بکنی.یه لحظه چشاتو ببند.اروم هوای تازه رو تو ریه هات وارد کن بذار احساس کنی دفعه اولته که داری این قدر خوب نفس می کشی.وقتی اروم شدی و فهمیدی که اون قدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست اگر اشکات  جاری شد بی خیال بذار ببارن.اون موقع هست که به ارامش واقعی رسیدی و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و حالا با توکل بیشتر به اون بزرگ دوست داشتنی می تونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی.وقتی پنجره رو می بندی انگاربرگشتی سر جای اولت اما این بار با امید و توکل بیشتر .سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه حتی یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی و یادت باشه هیچ وققت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

+نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت3:30 PMتوسط سوگل | |

سلام دوستای گلم واستون چند تا عکس گذاشتم که دانلود کنین

امیدوارم خوشتون بیاد

 

دانلود در ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت5:40 PMتوسط سوگل | |

به سیاهی آسمان شب نگاه میکردم،یک داس منور در میان ستاره های چشمک زن جلب توجه میکرد ، همه جا ساکت بود ، آسمان لحاف مشکی به سر کشیده و خوابیده بود.دریا آرام بود،تنها چیزی که خلوت پر سکوتم را بر هم میزد ، برخورد موج های سرکش به سینه ی سنگ های صبور بود .ومن بر روی سکوی بزرگی رو به دریا نشسته بودم ،و در بی نهایت آب دریا ،در انتظار طلوع چشمان تو بودم.

دست نوشته ی محمدسعید

+نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت4:6 PMتوسط سوگل | |

ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار
آنسوی پنج خندق - پشت چهار دیوار
ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز
پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار
سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است
آن روز آخرین وصل ،و آن وصل آخرین بار
بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره
سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار
با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی
از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار
دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست
از عمر ما ندارد ،دیگر نصیب تکرار
آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم
چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت9:40 PMتوسط سوگل | |

تو را می خواهم و دانم که هرگز

 به کام دل در اغوشت نگیرم       

تویی ان اسمان صاف و روشن  

من این کنج قفس مرغی اسیرم  

 

ز پشت میله های سرد و تیره  

نگاه حسرتم حیران به رویت 

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم 

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم  مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

 

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم اواز شادی

لبش با بوسه می اید به سویم

 

اگر ای اسمان خواهم که یک روز

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

 

من ان شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را

فروغ فرخزاد 

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت0:33 AMتوسط سوگل | |

خواستم عشق را تو دستام ، بگیرم ولی‌ جا نشد .

پس گذاشتمش تو جیبم، ولی‌ جا نشد .

در کیفمو باز کردم، ولی‌ جا نشد.

تصمیم گرفتم ببرمش تو اتاق ، ولی‌ جا نشد.

بنابرین یه خونه براش گرفتم، ولی‌ جا نشد.

با خودم گفتم یه باغ! آره !ولی‌ جا نشد.

حتما تو کره زمین جا می‌شه، ولی‌ جا نشد

پس گذاشتمش تو قلبم، حالا دیگه جاش خوبه خوبه.

  تازه میفهمم اینکه میگن دل آدم می‌تونه از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی‌ چی‌ 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت1:1 AMتوسط سوگل | |